دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
سلام....من ژوپیتر شونصد و دوازده هستم !
خاطرات یک وبلاگ
سلام من ژوپیتر شونصد و دوازده هستم .اینو میگم که با اون یکی ژوپیتر بلوگفا قاطی نشم یا شما منو با اون اشتباه نگیرین.از دست این نویسنده خسته شدم با این اسم گذاشتنش !البته میدونم از بس براتون تعریف کرده چرا اسم وبش رو گذاشته این !خسته شدید اونم فقط به خاطر یه خاطره !...وای که اصلا حال ندارم آخه هر روز صبح زود منو از خواب بیدار میکنه !اونم ساعت هشت!خب بابا جون کارت اینترنت روزانت تموم شه پاشو برو بخر نه اینکه مثل بختک بیفت به جون این کارت شبانه تا من صبح به این زودی بیدار شم!در ضمن از این که قالب جدیدم باعث خوشحالی شما شد خوشحالم !...احمقانست که یه وبلاگ خودش خاطراتشو بنویسه نه؟ولی خب اینم یه نوعشه دیگه !امیدوارم بتونه تا بهمن یه سرو سامونی بهم بده !و دستمو بذاره تو دست یه وبلاگ دیگه !چون بعدش ممکنه فراموش بشم و از خاطره ها برم...
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
یه دختر
وقتی که یه دختر ساکته میلیون ها فکر توی ذهنش پرسه میزنه
وقتی که یه دختر بحث نمیکنه عمیقا در حال فکر کردنه
وقتی که یه دختر با نگاهی پر از سوال به تو نگاه میکنه میخواد بدونه چقدر پیشش میمونی
وقتی که یه دختر بعد از چند ثانیه میگه "خوبم " اصلا خوب نیست
وقتی که یه دختر وقتی باهاش حرف میزنی به تو خیره میشه تعجب میکنه که چرا بهش دروغ میگی
وقتی که یه دختر هر روز بهت زنگ میزنه منتظر توجه تو اه
وقتی که یه دختر هر روز برات آف میگذاره دوست داره حداقل به یکیش جواب بدی
وقتی که یه دختر بهت میگه دوستت داره واقعا همینطوره
وقتی که یه دختر میگه که دلش برات تنگ شده هیچکس توی دنیا نیست که به اندازه اون دلتنگ تو باشه
