تبليغاتX
ژوپیتر شونصد و دوازده
امروز 

شنبه پانزدهم دی 1386

وروجک و من

 برای بزرگ شدن  باید از دلخوشیهای کوچیک صرف نظر کرد.

نوشته شده توسط فاطمه در 10:36 قبل از ظهر | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

چه آپ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی !

 

امروز رفتم سعدی و یه کم حالم عوض شد ! جاتون خالی !خیلی خوش گذشت !البته اگه به پس دادن کتاب بشه گفت خوش گذشتن.

داشتم مثل همیشه مثل اونایی که از جمهنم فرار کردن بدون بلیط تند تند میرفتم تو که یکی داد زد :آهای خانم شما؟یا کجا ؟گوشم درست نشنید !

منم گفتم عضو کتاب خونه بیدم ! اونم گفت کارتت کو؟

(کارتم رو جا گذاشته بودم).بعد یه نگا بهم انداخت و چون دخترا در این مواقع خیلی مظلوم و بی گناه به نظر میان گفت باشه برو !ولی دفعه ی بعد کارتت یادت باشه !

خب دیگه !اینم از عوارض چشم چرون...ا ببخشید از عوارض کارت جا گذاشتن توی خونه !

البته من بیحواس حتی یادم نیست کجا هست؟نمیدونم کجا گذاشتمش؟

خلاصه اینکه مامانی هم دم در (مثل خوشحالا بردمش فکر کردم تو راه برام کادوی تولدم رو میخره ولی گفت شنبه برات میخرم ! )منتظر بود (آخه ما خسیس تشریف داریم حاضر نشد بلیط بخره بیاد تو !)

خلاصه اینکه در ده دقیقه به طور وحشتناک چهار تا کتاب انتخاب کردم (مامان تهدید کرد گفت زود بیا !) و اومدم بیرون و حسابی سرم کلاه رفت !

اگه تنها بودم  با اون همه پسری که اونجا ولو بودن یه دوست پیدا میکردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی تقصیر خودم بود که به مامن گفتم همرام بیاد مامانم از خدا خواسته شال و کلاه کرد و گفت بریم !

ولی بعد از چند روز شیرینی خریدم

میدونین که آخه روز تولدم سالگرد رحلت مادر بزرگه !(یه اتفاق خجسته !)

ولی وقتی میبینم تولد همسایمون (نگین )پانزده خرداده و جرات نیمکنه تولد بگیره (میترسه حزب اللهیا برزین هممون رو بگیرن !میبینم مال من همچین هم بد نبوده !به من چه که اون بیموقع مرد !

راستی !  مادر بزرگ من صد ساله بود (ماشاالله )وقتی مرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تازه دو سال قبل از مرگش دچار دوستای ناباب شد و سیگار میکشید وگرنه بیشتر زنده میموند !

از سنش تعجب نکینن تازه اینم بگم راست راست تو اون سن راه میرفت و فقط یه کم قوض (قوز!!!!!!!!!!!!!!!بی سواد !!!!!!!!!!)داشت.حتی عمم که چشتاد و چهار سالشه (چون اخلاقش خوب نیست بزنم به تخته نداره !) مثل یه دختر بیست ساله راه میره موهاشو زنگ میزنه میره اینور اون ور زندگی ادما رو به هم میریزه و خلاصه غوغایی مکینه تو این سن !به قول عادل فردوسی پور چه میکنـــــــــــــــــــــــــــــه این عمه !

 

خوبه؟

نوشته شده توسط فاطمه در 5:54 بعد از ظهر | موضوع:
• لینک ثابت  

سه شنبه بیستم آذر 1386

وقتی آهنگش پخش میشه !

وقتی آهنگش پخش میشه آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه؟

بخنده چون آهنگش خوراک خندست یا گریه کنه چون اون قدر جدی اواز میخونه که مسخره بودن صدای خودش رو باور نداره.

وقتی آهنگش پخش میشه آدم به خودش میگه من که از اون بد صدا تر نیستم منم میخونم !تازه صدای من خیلی قشنگ تر ازصدای اونه .

وقتی آهنگش پخش میشه آدم میفهمه که اشتباه میکنه و از خودش بد صدا تر هم وجود  داره

وقتی آهنگش پخش میشه آدم به خودش امیدوار میشه

وقتی آهنگش پخش میشه آدم اعتماد به نفس فوق العاده ای پیدا میکنه

وقتی آهنگش پخش میشه میفهمم که شماعی زاده چرا خواننده شده.

وقتی آهنگش پخش میشه تازه میفهمم چرا خدا بعضی از آدم ها رو لال آفریده

وقتی آهنگش پخش میشه میفهمم که حتی از حسن (همون شماعی زاده که بعضیا بهش گفتن حسن خر صدا بیچاره...اگه اینو میشنیدین چی می گفتین؟)بد صدا تر هم وجود داره

وقتی آهنگش پخش میشه میتونم با خیال راحت حبیب گوش کنم و به برادرم که میگه این کیه داره مثل....میخونه ؟از این بد صدا تر هم هست؟بگم آره...این یکی!

وقتی آهنگش پخش میشه تازه میفهمم خدا چه صدای فوق العاده ای به من داده !

وقتی آهنگش پخش میشه میفهمم همه ی بچه سوسول ها که نباید خواننده بشن !(درسته بابات پولداره ولی حیفه پولشو بریزی توی جوب بچه سوسولللللللللللللللللل!)

وقتی آهنگش پخش میشه میفمم چراهیچکس به این ادما میگه سوسولایی که برای جلب توجه آواز میخونن تا چند نفر بهشون پا (راه؟)بدن.

خلاصه اینکه وقتی آهنگش پخش میشه  من خیلی خیلی حس خوبی پیدا میکنم و خدا رو از ته دل شکر میکنم .

از سامان شاکری به خاطر خوندن آهنگ نازی ! ممنونم بازم از این کارا بکن بچه سوسول آخه تو اجتماع ما سوژه ی خنده خیلی کمه.

پس نتیجه میگیریم سوسول ها باید برقصن !

نوشته شده توسط فاطمه در 9:29 قبل از ظهر | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

سلام....من ژوپیتر شونصد و دوازده هستم !

خاطرات یک وبلاگ

سلام من ژوپیتر شونصد و دوازده هستم .اینو میگم که با اون یکی ژوپیتر بلوگفا قاطی نشم یا شما منو با اون اشتباه نگیرین.از دست این نویسنده خسته شدم با این اسم گذاشتنش !البته میدونم از بس براتون تعریف کرده چرا اسم وبش رو گذاشته این !خسته شدید اونم فقط به خاطر یه خاطره !...وای که اصلا  حال ندارم آخه هر روز صبح زود  منو از خواب بیدار میکنه !اونم ساعت هشت!خب بابا جون کارت اینترنت روزانت تموم شه پاشو برو بخر نه اینکه مثل بختک بیفت به جون این کارت شبانه تا من صبح به این زودی بیدار شم!در ضمن از این که قالب جدیدم باعث خوشحالی شما شد خوشحالم !...احمقانست که یه وبلاگ خودش خاطراتشو بنویسه نه؟ولی خب اینم یه نوعشه دیگه !امیدوارم  بتونه تا بهمن یه سرو سامونی بهم بده !و دستمو بذاره تو دست یه وبلاگ دیگه !چون بعدش ممکنه فراموش بشم و از خاطره ها برم...

نوشته شده توسط فاطمه در 8:56 قبل از ظهر | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم آبان 1386

یه دختر

وقتی که یه دختر ساکته میلیون ها فکر  توی ذهنش پرسه میزنه

وقتی که یه دختر بحث نمیکنه عمیقا در حال فکر کردنه

وقتی که یه دختر با نگاهی پر از سوال به تو نگاه میکنه  میخواد بدونه چقدر پیشش میمونی

وقتی که یه دختر بعد از چند ثانیه میگه "خوبم " اصلا خوب نیست

وقتی که یه دختر وقتی باهاش حرف میزنی به تو خیره میشه تعجب میکنه که چرا بهش دروغ میگی

وقتی که یه دختر  هر روز بهت زنگ میزنه منتظر توجه تو اه

وقتی که یه دختر هر روز برات آف میگذاره  دوست داره حداقل به یکیش جواب بدی

وقتی که یه دختر  بهت میگه دوستت داره واقعا همینطوره

وقتی که یه دختر میگه که دلش برات تنگ شده هیچکس توی دنیا نیست که به اندازه اون دلتنگ تو باشه

نوشته شده توسط فاطمه در 7:46 قبل از ظهر | موضوع:
• لینک ثابت   •